شهید
خاطره ای از شهید اکبر شمس الدینی توسط یکی از همرزمانش
امشب شام آخر عمر خیلی هاست، بازار وداع و خداحافظی داغ است وارد سنگر اکبر می شوم تا خداحافظی کنم، سو بالا میزند، نوک قلم به سرعت روی کاغذ میلغزد سفیدی کاغذ را سیاه می کند بر خلاف همیشه که خنده از لبش نمی رفت و چاشنی چاق سلامتی اش شوخی بود این بار در حال و هوای دیگری بود تمایلی به حرف زدن نداشت، من معلم بودم بلد بودم چگونه او را به حرف بیارم.
-چه مینویسی
-وصیت نامه
گفتم از این وصیت ها زیاد نوشتی، نه اولینشه نه آخرینش.
گفت، به امید خدا آخرین وصیت نامه است برای همین حواسم بیشتر هست.
گفتم از غیب میگی
گفت دیشب حضرت ابا عبدالله ع را خواب دبدم شیشه عطری به من داد ، بیدرنگ عطر را از آقا گرفتم به سرو رویم میزنم و صلوات میفرستم،
به گوشه ای خیره شده بودم فقط گوشم میشنید، صورتم را به طرفش برگرداندم، اشک از گونه هایش آرام آرام می غلطید موهای چانه اش را خیس کرده بود، خیلی جدی گفت، انشاالله عطر شهادت است.
جای درنگ نبود اکبر را بوسیدم و تنها گذاشتم،
حرفهای اکبر فکرم را بدجوری مشغول کرده بود. عطر، امام حسین، صلوات
سحرگاه عملیات خبر آوردند اکبر شهید شده است.
فاطمی نیا
21بهمن سالروزشهادت شهید اکبرشمس الدینی گرامی باد 🌹
روح شهداراباصلوات شادکنیم 🌹
┄┄┅┅┅❅🇮🇷🇮🇷🇮🇷❅┅┅┅┄┄
ستارگان__دیار_مالک 👇