بامهدی ادرکنی

  • خانه 

خاطره‌ای از سفر به خانه خدا

14 خرداد 1404 توسط یاضامن آهو

#حج

#خاطره

خاطره‌ای از سفر به خانه خدا

▪️ هزینه سفر

✍️ بار اول که اسمم در قرعه‌کشی درآمد، با این‌که خیلی دوست داشتم بروم، ولی سهمیه‌ام را دادم به یکی از دوستانم که خیلی بی‌تابی می‌کرد و ناراحت بود از این‌که چرا اسمش برای عمره درنیامده.
دو سال بعد دوباره قرعه به نام من افتاد، ولی هزینه سفر را نداشتم که بدهم. رفتم جمکران و تا صبح دعا کردم و گریه کردم و از امام زمان(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) خواستم که کمکم کند. صبح فردا، یکی از دوستانم که همسر شهید بود، زنگ زد و گفت «دیشب شوهرم را خواب دیدم. داشت طواف می‌کرد، منم فکر کردم هزینه سفرت‌رو قبول کنم بلکه توی زیارتت سهیم بشم».

📗 انتخابی از کتاب «ناودان طلا» از مجموعه کتاب‌های دانشجویی پرسمان

 نظر دهید »

خاطره‌ای از سفر به خانه خدا

14 خرداد 1404 توسط یاضامن آهو

#حج

#خاطره

خاطره‌ای از سفر به خانه خدا

▪️ قریبی در لباس غریب

✍️ آن‌همه غربت بقیع دلم را به تنگ آورد که ناگاه دعای فرج بر زبانم جاری شد. گوشه‌ای نشستم و زمزمه کردم و اشک ریختم. نفهمیدم شرطه قرمزپوش، کی بالای سرم حاضر شد. گفت: آقا! وقت رفتنه. زود اشک‌هایم را پاک کردم تا شرطه نبیند و دل‌شاد نشود، ولی انگار دید. لبخند مهربانی رو لب‌هایش نشست و گفت «خودت‌رو ناراحت نکن. من هم مثل تو شیعه امیرالمؤمنین هستم. نصر و فرج نزدیک است ان‌شاءالله! فقط زود باش…» اگرچه با ناباوری، ولی او را در آغوش گرفتم و شانه‌هایش را بوسیدم.

📗 انتخابی از کتاب «ناودان طلا» از مجموعه کتاب‌های دانشجویی پرسمان

 نظر دهید »

نماز روشن

14 خرداد 1404 توسط یاضامن آهو

#امام_خمینی

☀️گوشه‌هایی از زندگی امام راحل

▪️نماز روشن

🔹 امام در بیمارستان بود. قرار بود فردا صبح جراحی‌شان کنند. امام روی تخت نشسته بود و آیه‌های قرآن را زمزمه می‌کرد.
ساعت ده شب، به دلیل ضعف شدید، به بدنش خون تزریق کردند. خوابید. نیمه‌های شب بیدار شد. وضو گرفت و کنار تخت، روی جانماز ایستاد تا نماز بخواند.
آن شب، نخستین شبی بود که روح‌الله در حالی نماز شب می‌خواند که چراغ اتاقش
روشن بود.

📗 انتخابی از کتاب خورشید بی غروب، نویسنده نادر ناصری

 نظر دهید »

غنچه‌ها

14 خرداد 1404 توسط یاضامن آهو

#امام_خمینی

☀️گوشه‌هایی از زندگی امام راحل

▪️غنچه‌ها

🔹 هرروز نیم ساعت در حیاط قدم می‌زد. گاهی عروسش، فاطمه نیز همراه او بود. امام به کنار باغچه که می‌رسید، غنچه‌ها را به او نشان می‌داد و می‌گفت: فاطمه! فکر می‌کنی این غنچه چندروزه است؟
می‌گفت: آقا! نمی‌دانم.
روح‌الله می‌گفت: «اما من می‌دانم. دو روز و نصف است که این غنچه باز شده است. من هر روز به دیدنش می‌آیم، به آن نگاه می‌کنم و می‌بینم چقدر تغییر کرده است».

📗 انتخابی از کتاب خورشید بی غروب، نویسنده نادر ناصری

 نظر دهید »

گوشه‌هایی از زندگی امام راحل

14 خرداد 1404 توسط یاضامن آهو

#امام_خمینی

☀️گوشه‌هایی از زندگی امام راحل

▪️حتی نصف لیوان آب

🔹 امام داشت وضو می‌گرفت و مواظب بود حتی قطره‌ای آب هدر نرود. نوه‌اش که با توپ در حیاط بازی می‌کرد، رفت به آشپزخانه، یک لیوان آب برداشت، کمی آب خورد و لیوان نصفه را گذاشت تا برود. پدربزرگ گفت: لیوان آب را تا اندازه‌ای پر کن که می‌توانی بخوری.
برگشت. لیوان آب را برداشت. به طرف باغچه دوید و بقیه آب را پای بوته‌های گل محمدی ریخت. امام متبسم شد. نوه‌اش دیده بود که وقتی پدربزرگ، دستمال‌کاغذی را برمی‌دارد، اگر می‌شود، نصف می‌کند تا اسراف نشود.

📗 انتخابی از کتاب خورشید بی غروب، نویسنده نادر ناصری

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 39
  • 40
  • 41
  • ...
  • 42
  • ...
  • 43
  • 44
  • 45
  • ...
  • 46
  • ...
  • 47
  • 48
  • 49
  • ...
  • 1067
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

بامهدی ادرکنی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس